ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

خونه بخت خاله منا

٥شنبه 22 دیماه بعد از برگشت از خونه ی دوستم آمی، اومدیم خونه ی مامان جون... جمعه 23 دیماه، بعد از نماز خوابم نمی برد، هیجان داشتم بریم خونه ی باجی منا، خاله منای شما، بالاخره ساعتهای 9 تونستیم به سمت خونه ی خاله راه بیفتیم، خونشون به خونه ی مامان جون نزدیکه، نمی دونی چقدر خوشحال بودم که خواهرم خونه دار شده، خلاصه شما هم مامانی حسابی با ما همکاری کردی و ما تونستیم جهاز خاله رو بچینیم, این هم اولین عکسی که خاله مریم، خونه ی خاله منا از شما انداخته... دوشنبه هم رفتیم بقیه ی کارها رو انجام دادیم، خدا خوشبختشون کنه... این هم چند تا عکس از ابوالفضل در این دو سه روز... ...
27 دی 1390

زلزله...

٤شنبه، 21دیماه، ساعت8:40 حدودا، دارم با سیستم کار می کنم، تو هم تو پذیرایی خوابیدی، یه دفعه صدایی میاد، سرم درد میگیره، همه عروسکهات تکون میخورن، خیلی میترسم، تنها یه چیز به ذهنم میرسه، بغل کردن مجدد پسرم، عزیزم،دلم  برات پر می کشه، خدایا... سریع به سمتت میام، تموم شده، ولی ترسش باقیه، به بابایی زنگ میزنم، سریعتر خودشو میرسونه... ظاهرا از بقایای زلزله بابل اینطور کرج لرزیده...عجیبه... و ترسناک... ...
23 دی 1390

چه روزی...

صبح حسابی خوابم میومد، قرار بود بابا جون بیاد دنبالمون بریم تهران، اول خونه پسردایی بعد هم خونه آمی دوستم، دیدن آرین جون، وای که چه حالی داد، دلم نمیاد همه عکسها رو نذارم... آمی و زهرا مامان آرین جون و آرمان جون، از همکارای سابق مامان ندا هستن، خیلی روز خوبی بود و حسابی خوش گذشت... آرین جون، ابوالفضلم، آرمان جون این دو تا باهم قهرن؟؟؟!!! ابوالفضل از آرمان جون ترسیده که داره شیطون بازی درمیاره... آرین جون هم که حسابی آقاهه... حتی مامان زهرا هم حریف شیطون بازیه آرمان نمیشه، مامان ندا هم حریف گریه های ابوالفضل... مامانی با آرین دوست باش دیگه... دیگه حریف نشدیم ...
22 دی 1390

روزانه ها با پسرم...

سلام به نفسم میخوام از این روزات بگم که همیشه یادم باشه که چه با لذت از پیشرفتهات شگفت زده می شدم... بغلت که می کنیم دوست داری پشت به کسی باشی که بغلشی، تا بتونی اطرافتو کامل ببینی؛ به بغل غلت می زنی؛ لثه پایینت سفید شده؛ مثل بزرگها می خوابی؛ دستات و باز و بسته می کنی و به حرکت انگشتهات با دقت نگاه می کنی؛ حسابی دو دستی دست می خوری؛ آب دهنت هم که حسابی به راهه؛ به سمت اشیا دو دستی دست دراز می کنی؛ وقتی دمری سعی می کنی به سمت جلو بری؛ جیغ می کشی؛ الکی گریه می کنی و خیلی جالب می تونی الکی سرفه کنی؛ حسابی لوس می شی؛ جاتو که عوض می کنم یدفعه یادت می افته بازی می کنی و تقلا می کنی؛ دستها و پ...
21 دی 1390

دوپینگ خاله مریم...

سلام گلم، این عکسهات داغ داغن، واسه خاله مریم که دلش برات تنگ شده و امروز امتحان داره و با دیدن این عکسها امتحانشو خوب میده ایشاالله،دارم این پست و میزارم... خاله مریم من اومدمممممممممممممم.... ادامه مطلب داره...     نمی دونم عروسک به این خوشگلی چه پدر کشتگی باهاش داری؟؟؟!!! قربون نگاهت برم من نفسم اینجا هم که واقعا فکر کردی سوار فضا پیمات شدی...   خاله مریم امیدوارم امتحانت و خوب بدی... ...
21 دی 1390

چه زود 5 ماه گذشت...

سلام همستر مامان، عزیز مامان 5 ماهگیت مبارک گلم... عزیزم اصلا باورم نمیشه، چه زود 5 ماه گذشت، اینقدر روزهای با تو بودن شیرینه که زمان خیلی سریع تر از چیزی که تصورشو کنم میگذره... چند وقتی بود که می خواستم بخوابونمت ایستاده بهت شیر میدادم، خاله منا همش نگران کمرم بود، حدود 10 روزی میشه که این عادت و ترک کردیم... دیگه پستونک هم بهت نمیدم، یعنی دیگه ضرورتی نداره که بدم، می دونم کی نیاز به مکیدن داری و کی گرسنه ای و کی از سر امنیت به مامان پناه میاری... گلم از 13 دیماه، یعنی روزی که دوستام اومده بودن دیدنت، بهت لعاب برنج میدم، خیلی دوست داری، نمی دونی که چه کیفی میده... جدیدا موقع غذا خوردن آنچنان به سفره زل میزنی، که دلم از حال م...
15 دی 1390

آذر ماه و ...

سلام سلام سلام به هانیسمک مامانی، پسرم، عزیزم، جیگرم روزها سپری میشن و من شاهد بزرگ شدن و شیرین شدنت هستم، هر روز هوشیارتر از روز قبل می شی و کلی باعث خوشحالیه مامان و بابا و خانواده ها هستی، وقتی می بینم که با چه توجهی به تمام دنیای اطرافت نگاه می کنی نمی دونی که چه ذوقی می کنم، الان می فهمم که چقدر مامانا و باباها ما رو دوست دارن و از موفقیت ما خوشحال می شن، دیگه خوب همدیگر و شناختیم، من می دونم که کی دوست داری باهات بازی کنم، کی دوست داری شیر بخوری، کی دوست داری بخوابی، کی کلافه ای و کی ... و تو تمام حرکات ریز من و زیر نظر داری، وقتی یه لبخند کوچیک از فاصله ی دور بهت می زنم سریع جواب میدی، وقتی صدات میکنم به سمتم برمیگردی، وقتی بغلت می ...
11 دی 1390

ابوالفضل و اولین یلدای زندگیش...

سلام سلام سلام، ابوالفضل عزیزم و دوستان عزیزی که به وبلاگ ابوالفضل من سر می زنید، یلدایتان مبارک، همچنین اولین روز زمستانی و به همه ی شما تبریک عرض می کنم... امسال ما یلدای متفاوتی داشتیم، اول از همه حضور پسر عزیزم و بعد حضور زندایی صبا... مامان زندایی صبا زحمت کشیده بودن و شب یلدا رو برای پاگشا انتخاب کرده بودند، چه شب قشنگی بود، و ابوالفضل من نقل مجلس بود، فندق مجلس بود، جیگر مامانی بود... من هم که چون اولین یلدای پسری بود تا تونستم عکس انداختم که یه چندتاییشو توی وبلاگش به یادگار میزارم... اینجا فعلا یخ ابوالفضل کامل باز نشده و بغل خاله مریمه... جا داره از دایی هادی تشکر کنم که کلی در ساکت کردن پسری به من کمک ک...
1 دی 1390
1